خواب هایی به کوتاهی یک دم (هاداران پاداران)
چند شب هست که خواب قدغن شده واسم...وختی به سمت تختخواب هجوم میبرم، به این فکر میکنم که قراره با خوابیدن انرژی بگیرم تا فردا با قوای بیشتری به جنگ این زندگی ِ پر از اضطراب و استرس و دلشوره برم... اما بعد از بی خوابی های پی در پی به این نتیجه رسیدم که: خود غلط بود آنچه می پنداشتم...
مثلن پریشب به مدت هفت ساعت خوابیدم اما چطوری ؟ در عرض این هفت ساعت، شیش بار بیدار شدم... یه چیزی حدود هر یک ساعت و ده دقیقه از خواب پریدم... نکته ی جالب تر اینکه هردفعه که خوابیدم، یه خواب وحشتناک هم دیدم... خواب و یا کابوس هایی که یه نکته هایی از هرکدومشون یادم هست...
تصمیم گرفتم که برخلاف همیشه، روزا بخوابم تا از این زهر که به اسم آش کشک خاله، هرشب توی حلق روحم ریخته میشه، فرار کنم... اما بازهم دریغ و دریغ... بکدفعه به وضعی از خواب میپرم که حس میکنم تمام دنیا رفتن و من جاموندم...
قصد کردم تا کتاب بخونم تا شاید اینجوری ذهن و جسمم باهم خسته بشن و شاید دیگه خلاص بشم... اما خوندن بوف کور (که البته به خاطر دانشگاه مجبور شدم) هم نتونست کمکی کنه... تنها تاثیرش این بود که المان های ترسناک در کابوس های روزانه و شبانه م رو ارتقاع داد...
تصور کن که این وسط یاد داستان دوستانی بیوفتم به اسم "اصحاب کهف" و سعی کنم که بهشون حسادت نکنم و فحش ندم!!! اینکه خوابیدن و از دنیا جاموندن اما وقتی بیدار شدن، همه از اینکه اینهمه خواب بودن خوشحال شدن و حتی تشویقشون کردن...آخه چرا من جزو اونا نباشم؟؟؟ چرا یه ورژن جدید از اصحاب کهف نداشته باشیم ؟؟؟
تویی که این پست رو میخونی، اگه توی تاکسی یا اتوبوس یا هرجایی، یه نفر رو دیدی که غرق در خواب شده، نه بهش بخند و نه واسش دلت بسوزه... فقط بدون شاید با یه نفر دارای یه درد مشترک هستن... درد بی خوابی لعنننننننننننننتی !!!








